چقدر سخت شده کارای عادی زندگیم،همش میخوام اونجایی باشم که باید باشم اما نمیزاره،همش میخوام محبت کنم برعکس میشه،میخوام راه برم، میشینم،میخوام دست پدر مادرم ببوسم میگه نه اول باید با من باشی،میخوام هر کاری کنم میگه تا منو نداشته باشی نمیتونی حتی خدا هم دیگه کارایی نداره برات،میگه فقط من، منم تسلیمش شدم اگه خدا هم هیچ کاری نمیتونه بکنه بهم بگین،که خیلی خستم میخوام فقط بخوابم...